تبليغاتX
جزیره دور افتاده

حس می کنم

حس می کنم دیگه دوسم نداری
حس می کنم زیادیه وجودم
چرا به این زودی ازم بریدی
من که گل سر سبد تو بودم
حس می کنم تو این روزو نمی خوایی
یه لحظه هم حتی منو ببینی
کاش می دونستم عشق دیروز من
فردا که شد تو با کی همنشینی
دوسم نداری می دونم دوسم نداری
اما تو چشمات می خونم که بی قراری
خدا کنه که برگردی تو پیشم
بدون تو من دیوونه میشم
حس می کنم حضور من کنارت باعث دل خستگی تو باشه
شاید سفر رفتم من یه فصل تازه ای از زندگی تو باشه
حس می کنم باید از اینجا برم
جایی که هیشکی راهشو بلد نیست
باید برم که قدرمو بدونی
یه مدتی تنها بمونی بد نیست


 

نوشته شده توسط فرشاد در جمعه سوم مهر 1388 ساعت 17:0 موضوع | لینک ثابت


مسافر

سهم من از تو دوریه تو لحظه های بـــــــی کسیم
قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم

مـــن ابرم تو بارون این لحظه نابه          این لحظه مخصوص ماه و مهتابه
بیدارم یا اینکــــه میبینم خـــوابه            کـــی نیلوفر سهـــم قلب مردابه

نمی دونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو
نمی دونم چرا قسمت میکنم روزای خوب زندگیمو
چرا تو اول قصه همه دوستم می دارن
وسط قصه میشه سر به سر من میذارن
تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام میذارن
می تونم مثل همه دو رنگ باشم دل نبازم
می تونم مثل همه یه عشق بادی بسازم
تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه
تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه
می تونم بازی کنم با عشق و احساس کسی
می تونم درست کنم ترس دل و دلواپسی
می تونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم
می تونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم
ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونام
یه دروغگو میشمو همیشه ورد زبونام
یه نفر پیدا بشه به من بگه چی کار کنم
با چه تیری اونی که دوسش دارم شکار کنم
من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره
توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره


 

نوشته شده توسط فرشاد در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 ساعت 17:48 موضوع | لینک ثابت


سایه میشم سایه میشم

.:در قیامت صابران بدون حساب و کتاب وارد بهشت می شوند:.

تـــــــو رو قســـــــم بــــــــذار بــــــرم
حـــــالا کــــه خشــــــــک و پرپــــــرم
اگـــــرچــــــــه غــــــرق حســــــــترم
هــــــــمــــــــینـــــــــه راه آخـــــــــرم

چه آرام در خود شكستم
چه دلتنگ تنها نشستم
نشستم به هواي تو من
با تو آرامم پس از اين به خدا
گريه نكن دل بي تاب از بي خبري
شكوه نكن تن رنجور از در به دري
اي واي..........

با من و دل تو بگو چه گذشت؟ با دل زار و شكسته ي من؟
پر بكشد به هواي تو آه، كي برسد تن خسته ي من

چه سازد دل تنگ  ديدار؟
چه گويد با عكس ديوار؟
نشيند به هواي تو دل
تا كه بازآيي گل گمشده ام
گريه نكن دل بي تاب از بي خبري
شكوه نكن تن رنجور از در به دري
اي واي..........

----------------------------------------

سایه می شم  سایه می شم  سایه که آزار نداره

آسته میاد آسته می ره با هیچکسی کار نداره

تو دشت بی آب و علف  آخر سر می شم تلف

دور و برم بیابونه  چیزی بجز خار نداره

 می خوام سکوتو بشکنم اما صدام در نمیاد

سرو به دیوار بزنم اینجا که دیوار نداره

با چه زبون بهت بگم تنهایی آتیشم زده

هیچکی سراغم نمی یاد هیچکی باهام کار نداره

 مسلمونا  مسلمونی  مسلمونا  مسلمونی

اینجا ولی مسلمونی دیگه خریدار نداره


 

نوشته شده توسط فرشاد در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 ساعت 0:59 موضوع | لینک ثابت


1

سر کلاس شیمی بودیم که معلم یهو با یکی از بچه ها دعواش شد و شرش همه بچه های کلاس رو گرفت.آقای متقی که خیلی ارادت هم بهشون داریم یه چند تا فوحش ناقابل نثار ما کردند و بعد هم گفتند "ساکت" .این کلمه ساکت باعث شد تا 2 هفته همه دست به یکی کردیم و حتی 1 کلمه هم حرف نزدیم.حتی معلم که سوال میپرسید هیشکی جواب نمیداد.خود آقای متقی هم تو عمرش تا حالا چنین کلاس آرومی ندیده بود.بالاخره اینقدر سر کلاس حرف نزدیم تا جناب متقی از بچه ها عذرخواهی کردند.


 

نوشته شده توسط فرشاد در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 ساعت 0:52 موضوع خاطرات مدرسه | لینک ثابت


بیچاره من که بعد تو آواره میشم

سلام به همه دوستای گلم...امیدوارم حالتون خوب باشه.این بار خیلی وقت بود که اینجا نیومده بودم.ماشاالله که انتخابات هم با ما چی کار نکرد.یه روز یاهو مسنجر قطع میشه.یه روز اس ام اس.یه روز اینترنت و کلی چیزای دیگه...تا دیداری بعد بدرود

ادامه قصه ما کویر خشک و خالیه
میخوام باهات باشم ولی آرزوی محالیه
وقتشه بگذریم از این قصه عاشقونه
این روزگار من و تو رو به هم نمی رسونه
ادامه این عاشقی به شهر غصه می رسه
پس تا همین جا عزیزم برای هر دومون بسه
ادامه سکوت ما خاموشی پرنده هاست
از هم باید جدا بشیم این آخرین چاره ماست

هیچ کس با من در این دنیا نبود
هیچ کس مانند من تنها  نبود
هیچ کس دردی زدردم برنداشت
بلکه دردی نیز بر دردم گذاشت
هیچ کس فکر مرا باور  نکرد
خطی از شعر مرا از بر نکرد
هیچ کس معنای ازادی نگفت
در وجودم ردپایم را  نجست
هیچ کس ان یار دلخواهم نشد
هیچ کس دمسازو همراهم نشد
هیچ کس جز من چنین مجنون نبود
در کلاس عاشقی دلخون نبود
هیچ دردی را نکرد از من دوا
جز خدای من خدای من خدا

میدونم یه وقتایی دلت برام تنگ میشه     تو خیابونا نگاه میکنی از پشت شیشه
اون که از پشت درختا میگذره شاید منم     که دارم تنهایی با یاد تو پرسه می زنم

بیچاره من که بعد تو آواره میشم
باورم نمیشه که رفتی از پیشم
روزا میگذشتن برام اما به سختی
اومدم به دیدنت اما تو رفتی
چاره درد من مرگم رسیده
اینجا حتی قبله هم صبرم نمیده
اومدم نذارم عشقتو ببازی
اما این رسمش نبود مهمون نوازی
میمیرم اگه از تو نشونی نمونه عزیزم
میسوزم تو نیای چشامو من به در می دوزم
میمیرم نگو رفتن من واست فرقی نداره
من میرم اما گریه نکن دیگه فایده نداره

         

آخه دل من ...


 

نوشته شده توسط فرشاد در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 ساعت 18:39 موضوع | لینک ثابت


سرزمین دلها

بـــــازم دوبـــــاره دلـــــم گرفته   دوباره شـــعرام بوی غم گرفته
کسی نفهمید غمم چی بوده   دلیل یک عمر ماتمم چی بوده

از گلایه های دنیا سهم من فقط سکوت بود ...
غمی که تو دلمه هیچ کسی مرهمش نشد ...
من این پایین نشستم سرد و بی روح ...
سرنوشت من همینه که بسوزم و بسازم ...

توی سرزمین دلها اسم تو واژه نوره
توی قلب تک تک ما شوق دیدار و حضوره
ما که با نیاز سبزت عمریه ترانه خوندیم
تو روزای تلخ غربت به بهونه تو موندیم
منتظر نشسته چشمام تا بیای وقت سپیده
واسه این نگاه خسته تو رو دیدن یه امیده
بیا از اون ور خورشید بیا از قصر ستاره
بیا تا ابرای چشمام شب بارونی بباره
یه پرنده مهاجر لونه کرده تو دلامون
قصه ی تو رو میخونه همیشه واسه گلامون
خسته ایم از این هیاهو خسته ایم از این جدایی
می شماریم لحظه ها رو به امیدی که بیایی


 

نوشته شده توسط فرشاد در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388 ساعت 21:9 موضوع | لینک ثابت


جنون

رفتم از شهر خدا ستاره چیدم واسه تو
تو ستاره مو سوزوندی آخرش گفتی برو
ای دلت بسوزه بی رحم تو اسیر دلتی
کاش می دونستی عزیزم اون ستاره خودتی
تو سوزوندی خودتو با خودت منم سوزوندی
کاشکی دل نداشتی و جاش توی قلب من می موندی

--------------------------

تو دیگه خودت نبودی گفتی کار من تمومه
منو عاشق کردی و گفتی عشقمون جنونه
تو گلوم یه بغض کهنه است که همیشه در سکوته
چرا از عشقای دنیا سهم عشق ما سقوطه
بی تو غمگینه دل دیوونه،بی صدا شدم تو این زمونه
از شلاق بی وفایی تو،زخمیه تنم خدا می دونه
شاید اشتباه من بود،شادم سادگی کردم
اما این تقصیر من نیست اینجوری زندگی کردم
مثل جون برام عزیزی من به تو بدی نکردم
تو اگه بد کردی عشق من شکایتی نکردم
از گلایه های دنیا سهم من فقط سکوت بود
من نفهمیدم از اول عشق ما رو به سقوط بود
حالا مه غریب و تنهام بی تو محکوم به جنونم
ولی عاشقم هنوزم گوش بده برات می خونم


 

نوشته شده توسط فرشاد در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 ساعت 22:38 موضوع | لینک ثابت


سخته

با شکستنت شکستم،عاشقم عاشق و خسته ام
پای تو موندمو ساختم،دل به هیچ کسی نبستم
نه به عشقت،نه به عشقم،قسم دروغ نخوردم
بازی مردن و باختن،به تو باختمو نبردم
وقت گریه هات دلم رو به شبا شعله کشیدم
حقمو دادی و رفتی،من به هیچی نرسیدم
خیلی سخته،دل بریدن،خیلی ساده ست دل شکستن
سخته عاشقونه موندن،دل به هیچ کسی نبستن
چه عذابیه که امروز تو رو دارم و ندارم
موندی تا ابد تو قلبم اما رفتی از کنارم


 

نوشته شده توسط فرشاد در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 ساعت 0:39 موضوع | لینک ثابت


گریه نمی کنم

تو چشمات مال من نيست و نگات دنبال من نيست و
چشاتو دزدکي ديدم،تو قهوه ات فال من نيست و
نمي دوني ديگه حالي توي احوال من نيست و
تو از من دلخوري اما اينا اشکال من نيست و
از اون وقتي که هيچ کوشيدي اي اشغال من نيست و
نه تو نه هيچ کس ديگه تو استقبال من نيست و
تو قلب تو ديگه جايي واسه امثال من نيست و
يه ذره دلخوشي حتي توي اقبال من نيست و
بهارش اين جوري باشه،نه امسال سال من نيست و

-------------------------------------------------------------------------

گريه نمي کنم نه اين که سنگم،گريه غرورمو به هم مي زنه
مرد براي هضم دلتنگياش،گريه نمي کنه قدم مي زنه
گريه نمي کنم نه اين که خوبم نه اين که دردي نيست نه اين که شادم
يه اتفاق نصف نيمه ام که يهو ميون زندگي افتادم
يه ماجراي تلخ ناگزيرم،يه کهکشونم ولي بي ستاره
يه قهوه که هر چي شکر بريزي بازم همون تلخي نابو داره
اگه يکي باشه منو بفهمه،براش غرورمو به هم مي زنم
گريه که سهله،زير چتر شونه اش تا آخر دنيا قدم مي زنم


 

نوشته شده توسط فرشاد در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت 19:45 موضوع | لینک ثابت


قرار تنهایی ما

فردا قرار بود من و تو از هم ديگه جدا بشيم
فردا قرار بود همدم گريه بي صدا بشيم
از تو چه پنهون گل من،من خيلي وقته بي توام
ديروز و فردا نداره،برام چه سخته بي توام
يادش به خير،قلب تو بود براي من سنگ صبور
مي خواستم عاشقت کنم،هر جور شده حتي به زور
حالا که نيستي لااقل تسکين به قلب من بده
اون که نخواست پيشم باشي،حالا کجاست صبرم بده
چه جوري باور بکنم رقيب من نازت کنه
شبا کنارت بخوابه از خواب بيدارت کنه
يادته که زير بارون تو دعا کردي بميرم
منم قول دادم که ديگه عکست رو بقل نگيرم
تو دعات گرفت و مردم،اما عاشقم هنوزم
با همون يه قاب عکست ميگذرونم شب و روزم
لحظه هاي آخر تو مي ره از يادم به سختي
بدرقه ات اومدم اما دست تکون ندادي رفتي
يه دلخوشي دارم هنوز حالا که دارم مي ميرم
هر وقت که بارون بباره تو رو کنارم مي بينم
نگاه به چشم خيس من،به عشق پاکم نکنيد
رفيق من رفته سفر،چند روزي خاکم نکيد
شايد خوشش نياد که من،تو خاک و خون پيرهنم
مردم،چرا اون نمي ياد با گل سرخ به ديدنم
توقع داشتم مي ميرم،حداقل نگاه کنه
حتي نيومد لحظه اي با جسم من وداع کنه


 

نوشته شده توسط فرشاد در پنجشنبه ششم فروردین 1388 ساعت 6:59 موضوع | لینک ثابت